ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

64

معجم البلدان ( فارسى )

ننوشت . من از او پرسيدم چرا نمىنويسى ؟ گفت پيرى راستگو و درستكار در هرات داشتيم ، او از بو اليمان كه هنوز زنده بود و على بن محمد بن عيسى جكانى خوانده مىشد ، برايم نقل كرد و اين نقل او مرا برانگيخت تا به خراسان و هرات روم و از آن مرد جستجو نمايم . پس خانهء على بن محمد جكانى را يافتيم و روزها از او اجازهء ديدار خواستم و او اجازه نمىداد ، تا روزى به در خانهء او نشستم و هنگامى كه به گروهى از همسايگان اجازت داد من نيز به خانه‌اش در آمدم . پس ايشان با او سخنانى گفتند و چون برخاستند رو به من كرد و گفت : چرا بىاجازه به خانهء من در آمدى ؟ در پاسخ گفتم چند بار اجازه خواستم و ندادى ، پس چون به گروهى اجازه دادى با ايشان در آمدم . او مىگفت صاحبخانه [ 95 ] بر فرشى نشسته بود و زير او خاك بود . پس به من گفت : چرا بر جايگاه احترام آميز بىاجازه نشستى ؟ من دستم را دراز كرده و بر آن مقدارى خاك پاشيدم و گفتم اين هم احترام شما ! پس دلش بر من سوخت و حديثى برايم گفت . آنگاه بو الفضل پسر بو سعيد را شفيع خود قرار دادم و او گفت : او نزد من جز يك طبق چيزى ندارد هر چه در آن طبق حديث هست از آن او باشد . پس بو الفضل به خامهء خود حديثهاى آن طبق را براى من بر روى ورقهاى جيهانى بزرگ بنوشت و هر چه حديث بزرگ در آن بود برايم جمع كرده ، به من داد . پس من آنها را به نزد او بردم . او گفت : هان ! بر خوان ! من آنها را مرتب مىخواندم و او گوش مىداد تا همه را بر خواندم . سپس او به من گفت بر خيز و برو و ديگر ترا نبينم . على جكانى به سال 292 در گذشت . جكل « 1 » [ ج ك ] ( چگل ) شهرى در فرارود سيحون از كشور تركستان نزديك « طرار » با دو راى بىنقطه است . از آنجا است بو محمد عبد الرحمن پسر يحيى « 2 » پسر يونس جكلى خطيب سمرقندى روزگار قدرخان . او از بو القاسم عبيد الله پسر عمر خطيب روايت دارد . بو حفص عمر پسر محمد پسر احمد نسفى نيز از وى روايت مىكند . او در سمرقند در شعبان سال 516 در گذشت . جكران [ ج ] برخى آن را با واو به جاى راء ضبط كرده‌اند و من آن را از روى نسخهء بو سعد با راء نوشتم و تركيب كتاب او نشان مىدهد كه با راء است زيرا كه وى آن را پيش از چگل نهاده بود . ديهى از سگستان است . از آنجا است بو محمد حسن پسر فاخر « 3 » پسر محمد كرابيسى . او از بو سعيد محمد پسر حسن قاضى سگستان بر شنود . بو سعد گويد : بو جعفر حنبل پسر على پسر حسين سگزى در هرات از او براى ما روايت كرد . باب جيم و لام و آنچه پس از آن‌هاست جلاباذ [ ج ] ( گلاباد ) ( با باى تك نقطه ميان دو الف و ذال نقطه‌دار پايانين ) : بخشى بزرگ در نيشابور بوده است كه آن را « گلاباد » نيز گويند . از آنجا است بو حامد احمد پسر محمد پسر شعيب « 4 » پسر هارون فقيه گلاباذى شعيبى . او عموى بو احمد شاهد بود . او از يحيى پسر محمد پسر يحيى ذهلى و جز وى بر شنود . بو العباس احمد پسر هارون فقيه و جز وى از او روايت مىكنند . وى در ذيقعدهء سال 338 در گذشت [ 96 ] . جلاب [ ج ل لا ] ( گلاب ) : نام رودخانه‌اى است در شهر حران در جزيره [ كردستان ] به نام ديهى كه در كنار آن است و جلاب ناميده مىشد ، خوانده مىشود . سر چشمهء اين رودخانه در ديهى است كه « دبّ » نام دارد . از آنجا تا جلاب چهار ميل است . اين رودخانه تا « بليخ » مىرسد و باقيماندهء رودخانهء « رقه » اگر در زمستان چيزى از آن باقى بماند در آن مىريزد . و چون رودخانه‌اى كوچك است چندان آبى از آن به كشتزارهاى پائينى نمىرسد . جهشيارى گويد : اسماعيل پسر صبيح دبير روزگار رشيد ( هارون عباسى ) براى مردم حران قناتى بر آورد كه از آن بياشامند و جلابش ناميد ، كه از آنجا تا حران ده ميل راه بود . بو نواس شاعر دربارهء او چنين سرود :

--> ( 1 ) . قزوينى . آثار ع ص 582 و در ترجمهء جهانگير ص 664 و ترجمهء مراد ص 436 ، به صورت بلاد چگل ديده مىشود . ( 2 ) . ش . ش : 1482 نقل از انساب ص 133 ، لباب 1 : 286 . ( 3 ) . ش . ش : 883 نقل از انساب ص 132 ، لباب 1 : 285 . ( 4 ) . ش . ش : 443 نقل از همين جا .